السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

337

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

ديگر خزانه‌دار فرعون به موسى ايمان آورده بود ، امّا ايمان خود را پنهان مىكرد ، و او همان فرديست كه خداوند عزّ و جل در بارهء او مىفرمايد : ( مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را مخفى مىكرد . . . [ 1 ] ) وقتى خبر كشته شدن مرد قبطى توسط موسى به گوش فرعون رسيد ، تصميم به قتل او گرفت و در جستجوى او مأموران خود را روانه ساخت ، خزانه دار مؤمن موسى را يافت و او را از اين امر باخبر نمود و به او گفت : از آن شهر فرار كند ، موسى به طرف مدين حركت كرد ، از آنجا تا مدين سه روز راه بود ، وقتى او به دروازهء مدين رسيد ، چاهى را ديد كه مردم از آن چاه براى چهارپايان خود آب مىكشيدند ، او در كنار همان چاه نشست در حالى كه سه روز بود كه چيزى نخورده بود ، چشم او به دو زن افتاد كه نزديك چاه نمىشدند و منتظر بودند ، موسى از آنها پرسيد : چرا شما آب نمىكشيد ؟ آن دو گفتند : ما منتظريم همه آب بردارند و خلوت شود ، ما پدر پيرى داريم كه در خدمت او هستيم ، موسى به آنها ترحّم نمود و نزديك چاه شد و به فردى كه بر سر چاه بود گفت : من يك دلو براى شما و يك دلو براى خودم آب مىكشم ، چون دلو بسيار سنگين بود و ده مرد با هم آن را بالا مىكشيدند ، امّا موسى به تنهايى دلو را بالا كشيد و گوسفندان آن دختران را سيراب كرد ، سپس به جانب سايهء درختى رفت و در مقام مناجات عرضه داشت ، ( خداوندا : من به آنچه از خير بر من نازل فرمايى نيازمندم [ 2 ] ) و درخواست او فقط براى قرص نانى بود كه آن را با سبزيجات كه در روى زمين روييده بود بخورد و سدّ جوع نمايد . وقتى آن دو دختر كه دختران شعيب بودند به خانه بازگشتند ، پدر از آنها در باره علّت زود آمدنشان پرسش نمود و آنها ماجراى موسى را براى شعيب تعريف كردند ، شعيب به يكى از آنها گفت : به نزد آن مرد برو و او را فرا بخوان و بگو ، پدرم مىخواهد مزد آب كشيدن تو را به تو بدهد ، آن دختر در كمال شرم و حيا به نزد موسى رفت و مطلب را عرضه داشت ، موسى برخاست و بدنبال او حركت كرد ، ليكن وزش باد باعث آشكار شدن پاى او و بالا رفتن دامنش مىشد ، لذا موسى به او گفت : تو پشت سر من حركت كن و راه را به من نشان بده ، چون ما از قومى هستيم كه به پشت سر زنان نظر نمىكنيم .

--> [ 1 ] سوره غافر ، آيه 28 . [ 2 ] سوره قصص ، آيه 24 .